حرفهای نگفته خیلی هست...جرات گفتن ندارم

هرکسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد...من ساده به خیالم که همه کاروکسم شد

نقل مکان به 

تمام قلبم را به تو بدهکارم معشوقه ام

www.shokooheali.blogfa.com

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

محرم بود...گذشت

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد

کاری از ما  نماید یاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

هر چی دریا رو زمین داره خدا، با تموم ابرای آسمونا

کاشکی میداد همه رو به چشم من

تا چشمام به حال من گریه کنند

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد       تا قیامت دل من گریه میخواد

قصه ی گذشته های خوب من ، خیلی زود مثل  یه خواب تموم شدند

حالا باید سر رو زانوم بذارم ، تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیچکی مثل من غم نداره ، مثل من غربت و ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردمه ، چرا چشمم اشکشو کم میاره

خورشید روشن مارو دزدیدند ، زیر اون ابرای سنگی کشیدند

همه جا رنگ سیاه ماتمه ، فرصت موندنمون خیلی کمه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه میخواد

سرنوشت چشماش کوره، نمیبینه

زخم خنجرش میمونه رو سینه ، لب بسته ، سینه ی غرق به خون

قصه ی موندن آدم همینه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد......

داریوش

+نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

عشق مانند ساعت شنی است؛

با این که هر لحظه قلب را سرشارتر می کند،

اما از آن طرف مغز را هر لحظه خالی تر می کند!

من مسافرت کوتاهی دارم

میرم و بر میگردم

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

اگر ساعت آسمان دور باطل نمیزد

اگر کوه ها کر نبودند

اگر آب ها تر نبودند

اگر باد می ایستاد

اگر حرف های دلم بی اگر بود

اگر فرصت چشم من بیشتر بود

اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم

تو را می توانستم

                           ای دور

                                        از دور

                                                   یکبار دیگر ببینم...

پ.ن: وبلاگ گروهی دوست خوبم مستانه رو حذف کردند

من اینجا به هر دوشون تسلیت میگم

ویه توصیه: اینجا ایرانه و حرفهای غیر از ۴چوب ایرانی اسلامی هم محاله

ولی براشون موفقیت آرزو میکنم

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

نظر به تارو پود چهره ام ،چنان به جانب حق می افکنی

،گوئی شناختی مرا.....؟ ؟؟؟؟!!!!!

تشویش نیستم که بپا کنم! نعره نیستم که غرش کنم!

 لرزه نیستم که اوار کنم! آبرو نیستم که رسوا کنم !

ابرنیستم که ببارم...  دریا نیستم که بخروشم  

،باد نیستم که بتازم ،   باغ نیستم که بار دهم

نتاج یک جفت حلال زاده ام  که اینجا زاده شد م

،نه در برزخ،نه در جهنم ،نه در بهشت

اینجا درست وسط این خاک زاده شد م....،

مرا رها کن و نشناس ... مرا به حال خودم تبعید کن!!

 ....نه نه ...نمی بینی و نمی شناسی ،چون از جنس من نیستی.

 من به زیر خروارها آوار در ته خاک دست و پا می زنم

 که تا ابد و دهـر به نظرت نخواهم امد..

پس مرا رها کن و نشناس... مرا به حال خودم تبعید کن...!!!!

 

+نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

می وزد باد به روی تن یک گورستان

زوزه ای وهم انگیز

در فضا پیچیدست

سردو تلخ است فضا

خورشید از وحشت

قصد بیرون شدن انگار ندارد هرگز

گرگ و میش است هوا

تک درختی وسط گورستان خشکیده

و کلاغان سیاه

روی آن شاهد تکرار مکرر هستند

قار قار آنها

رعب را در دل گورستان می اندازد

و صدای شیون

می شود نزدیک تا گورستان

مرده ها می دانند

که کسی می آید

و سر از قبر برون می آرند

تا بخندند به او

شاید اینگونه بکاهندز دلتنگی خود

مرده ای سرد درون رحم یک تابوت

روی دوش مردم

می رود انجایی

که از آن یک عمری می ترسید

و سیاه جامگان

می گذارند او را در دهن تشنه خاک

می گذارند لحد بر رویش

می خزد خاک به روی بدن خسته او

و کنون نوبت و هنگام خداحافظی است

و همان مردم دستمال به دست

که صدای گریشان در همه جا می پیچید

همه رفتند که در خانه خود

زیر یک کرسی گرم

چای داغی بخورند

و شب از راه رسید

و چه حالی دارد

هیچ کس پیشش نیست

و برای مرده

چه شبی است شب اول قبر

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

 

دیروزها با یک موزیک از انریکو آروم میشدم ولی حالا ...

اصلا آروم نمیشم

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

واژه صبر را با چشمان او می شد معنی کرد،

چشمان آهو صفتی که غریبانه اشک می ریخت و

التماس می کرد تا پناهش دهم

افسوس...!

او نمی دانست در سینه ام بجای دل ، تخته سنگی سیاه است

افسوس که فقط ظاهرم شبیه آدم هاست

ای کاش دلی با احساس می داشتم

افسوس..............

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

خسته ام ...تکیده ام ....زندگی ننگ بر تو باد

از این دمار روزگار همه به انزوا نشسته ایم

تاملی به بیست سال خویش میکنم ...چه بی رمق چشمانم را میبندم

نمانده خط یا نشان جز این فرار لعنتی

بسان روزه داران زبان به کام بسته ام و

 تمام گیرو دار خویش را به اعتقادات مزخرف دیگران شسته ام

اعتقاداتی که ما شرقی ها نام تقدیر و قسمت را بر آن نهاده ایم

دوباره فریاد میزنم : زندگی نفرین به تو باد که مرا اسیر خود کردی

شکسته ام ....

من خسته شدم از این قمار بی حساب زندگی

راستی و صداقتم را به هست و نیست داده ام ...

راستی که به خاک گور رسیده ام

آخر به خیال خود رسیده ام ته خط........

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

می خواهم از او بنویسم

آری او...همان سوم شخص مفرد

او که خواست تا همیشه اوی تنها بماند

از او که وقتی در دلتنگی هایم قدم نهاد

من به آینده ای روشن امیدوارشدم

و لحظه هایم را غرق در شور و شادی کرد

از او که دریچه ی قلبم را با نگاه گرمش باز کرد

از او که حضورش سرسبزس به ارمغان آورد

از او که لبخند را مهمان لبهایم کرد

ازاو که با رفتنش مهر سکوت بر لبانم نقش بست .....

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

 

از تو که اسمی به میان می آید

دست و دلم می لرزد

ولی ای کاش می توانستم دلتنگی هایم را برایت به زبان بیاورم

ای کاش میتوانستم قصه ی تلخ دلدادگی ام را برایت بازگو کنم

ای کاش می توانستم اشکهایم را به تو نشان دهم

ای کاش میشد که خودت می فهمیدی

ای کاش تو مرا با تمام کم و کاستی هایم می خوستی

ای کاش مرا با آن غرور لعنتی ام می خواستی

 افسوس که نخواستی ام

خیلی وقت بود منتظر یه تلنگر بودم

اما یه سیلی سنگین خوردم

که باز حواسم بیاد سر جاش که یادم باشه همیشه همه چیز

باب میل ما نیست

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

کاش کنارم بودی،

تا با هم به کنار دریای صاف و آبی و آفتابی می رفتیم

و به امواج زیبا و آرام دریا که به ساحل مشت می کوبند،خیره می شدیم...

کاش با من بودی

تا در اتاقی آرام ،شمعی روشن می کردم

و  شاخه ای گل سرخ به تو می دادم

و عشقم را به تو ثابت می کردم...

کاش کنارم بودی

تا برایت اشک می ریختم و باتو درد و دل می کردم؛

کاش کنارم بودی

تا به تو می گفتم که چقدر برای بودن یک لحظه با توپنهانی اشک ریخته ام

کاش کاش کاش...

دلم می خواهد فریاد بزنم:

فاصله ها!از سر راه من کنار بروید!

بگذارید برای یک دقیقه هم که شده،تو را ببینم

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

چراغ های قلب مرا تکه تکه کردند

وقتی که چشمهای کودکانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگرچیزی نبود،

هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم که باید دیوانه باشم

باید باید باید عاشق نبود

مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست

 که او را در دفترم به سنجاقی مصلوب کردم

آری من دیگر دیوانه خواهم بود

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

آنجا که باشم

نمیدانم این ساحل تا چه وقت کش می آید

و پسری که بر شانه های خلیج ایستاده تا کجای دریا عاشق می ماند

اما میدانم

با من می ماند...

به اینجا که می رسم آب ازآب تکان نمی خورد

تنها داغ یک عشق قدیمی تازه می شود

که....

اینجا نه پسری عاشق هست و نه دریا و ساحلی ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

چه کسی تا پلکان آخر را رفته است؟

دستان من هنوز تهی از کرامت عشق است

به راستی وزن باورها چقدر سنگین شده است.

در مسیر جاری کدام کلام باید منتظر ماند تا قامت راستین تو را ترسیم کرد؟

 

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

پاک شد!

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

میخواستم تکه ای از بهشت را روی شانه هایم تا منزل دوست ببرم

میخواستم تختی از ستارگان و تاجی از ماه پیشکشت کنم

میخواستم پاک و ساده به تو دل بدهم و در دلت خانه کنم

میخواستم روزهایم را با تو به شب و شبهایم را با یاد تو به صبح برسانم

می خواستم همیشه در کنارم باشی و من در کنار تو

اما گویی تقدیر چیز دیگری برایمان میخواهد...

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت


دیوانه ای به داغ جنونم کشید و رفت


پس کوچه های قلبم را جستجو نکرد


اما مرا به عمق درونم کشید و رفت


شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق


مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت


دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم


از خود چه عاشقانه برونم کشیدو رفت........

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

 

تواگرمي دانستي كه چه دردي دارد

خنجر از دست رفيقان خوردن

آنگاه ازمن خسته نمي پرسيدي

كه چرا اي دوست

تنهايي!؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

چه سلامي ؟! چه نگاهي ! وقتي شانه هايت مدت هاست

 به علامت نميدانم بالاست و انگار حالا حالا هم

                                       خيال پايين آمدن ندارد.

چه تابستاني ؟! وقتي يك عالمه از برگ ها هنوز پايين نيامده

 به خاطرش خودكشي كرده اند.

چه گرمايي ؟! وقتي ديگر مه آه من ، يخ دستانت را

حتي تكان هم نميدهد.

چه بهانه اي ؟! وقتي تمام بهانه ها را گرفته اي

 وديگر گرفتنش از نگرفتنش برايت سخت تر است.

چه حرفي ؟! وقتي تمام حرفها را زده، تصميم رفتنت را 

 روي ديوار هر كوچه پس كوچه اي نوشتي و من فقط خواندم.

چه سيبي ؟! وقتي سرخ را زير سؤال كم رنگ ماندن و نماندنت

كشتي.

چه تولدي ؟! وقتي تمام شمع هاي دنيا را زير دين ناز سوسوي

 چشمانت سوزاندي .

چه بخششي ؟! وقتي ديگر چيزي ، حتي لحظه اي درنگ نيست 

كه كسي به توهديه نكرده باشد.

چه دوست داشتني ؟! وقتي به تعداد حروف دوست داشتن هم

 دوستم ندار ي.

چه نامه اي ؟! وقتي نخوانده تك تكشان را مثل سبزه هاي هفت

 سين سنت هايمان به آب روان مي سپاري ....

شايد آن سوي رود نمي دانم كجا ، كسي با خواندن خطي از آن به

زندگي باز گردد.

اين دفعه جوري نوشتم كه نداني خط كيست و

آنوقت كه تمامش را خواند ي

        يكبار هم كار تو مثل كار ما ، از كار گذشته باشد.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

کفش هایت پر از رفتن                                    

چشم هایت پر از جاده های دور                           

و کوله پشتی ات پر از حرف های نگفته                    

به تو حسودی ام می شود                                 

چقدر خوب است دستانت را                                

به فاصله عادت داده ای                                 

پاهایت را به رفتن های دور                              

لب هایت را به سکوت                                     

و خاطراتت را به فراموشی                              

به تو حسودیم می شو د

تو که به داشتن قلب سنگی                                

      عادت کرد ه  ای.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

دلم خسته شد از بی همزبانی                       مبادا طی شود فصل جوانی

برای تو ، برای تو بمانم                                  برای من ،برای من بمانی

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

 پیش از این که نگاه هایمان با هم غریبه شوند.

 پیش از این که دست ها یمان از گرمای عشق بگریزند.

 پیش از این که دل هایمان از تپیدن بمانند.

 پیش از این که چشم هایمان مانده ی جاده های انتظار شوند.

پیش از این که در بی تو بودن لحظه هایم نیست شوم.  

بگذار پیش از این ها بمیرم

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

تو چه مي داني اين دل كه پشت پيراهني از گل سرخ پنهان است،

 چقدر دلتنگ توست؟

اگر ديواره ي دهليزهايش را ببيني كه با نام تو تزيين شده، 

اگر صداي تند وهيجان آلودش را بشنوي،

آنگاه شايد كمي - فقط كمي- او را درك كني. 

تو چه مي داني اين چشم كه از ميان تيرهاي مژگان و كمان ابروان

 ردپاي تورا دنبال مي كند، چقدر مشتاق ديدار توست؟

اگر خود را در آيينه اش تماشا كني

 و رودهاي گرمي كه دمادم از آن جاري مي شوند ببيني

آن وقت شايد كمي - فقط كمي - به او حق بدهي.

نه، تو اينها را نمي داني.

 اگر مي دانستي ...

حتم داشتم حتي يك لحظه هم مرابا غم هايم تنها نمي گذاشتي

و دلت نمي آمد كه شعر هايم را نخواني. 

كاش مي دانستي كه هر قطره باران آيينه اي است

 كه مي تواني عشق مرا به خودت در آن ببيني،

 آنگاه در روزهاي باراني هيچ گاه از قاب پنجره كنار نمي رفتي....

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت              آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنــــم از واسطه دوری دلــبر بگداخت              جـــــــانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

لبخندهای ساده ات هر بار می میرند

  یک دسته قو در آسمان انگار می میرند

 

  در من هزاران حرف ناگفته است دور ازتو

  اما به محض لحظه ي دیدار می میرند

 

  مرگ اشتراک بین آدمهاست با یک فرق

  افراد عاشق پیشه چندین بار می میرند

 

  آنها که سقف آرزویی مرتفع دارند

  پشت بلندی های آن دیوار می میرند

  **

  در مردم دنیای من هنجار یعنی عشق

  نفرین به آنهایی که نا هنجارمی میرند

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

من از این پس به همه عشق جهان می خندم

من به هوسبازی این بی خبران می خندم

من از آن روز که دلدارم رفت

به غم و شادی این بی خبران می خندم

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

و سرانجام برگ های تقویم ورق خورد و بهار سبز از گردونه زمان فرا رسید

با کوله باری از ابر و باد و رنگین کمان و

 نقطه ی پایانی نهاد بر زمستان تا گل و گیاه از خوابی سنگین بیدار شوند

و با برافراشتن قامت ظریف خود قیامتی برپا کنند...

آری چهره بهار سبز است و سبز به معنای طراوت و سر زندگیست...

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

 

سال نو می شود

  دریغ دلمان تازه نشد

     سبز می گردد تن پوش درخت

                   اما تن ما از جور غم آزاد نشد

                                     باز در حسرت پروازیم

 ضجه ها هست هنوز

              اما شهر از ظلمت شب آزاد نشد

به گمانم سال...

باز هم قحطی عشق باشد

که هزار بذر عشق می روید

دریغ که یک مجنون پیدا نشد..

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

نگاهت را به من بسپار ...

            و دستهایت به دستانم ...

                             دلت را بر دلم بربند ...

             و با من ، عازم این راه بی تاب شو...

بیا با من...

         به جایی دور...

                به دشت سادگی هایم...

         به رویاهای شیرینم...

   بیا با من ...

               به این بزم شبانگاهی...

                       غمت را پشت در بگذار...

           بیا و خنده را با خود...

      به مهمانی ببر امشب...

                                   بیا با من...

                                                        خیالت را به من بسپار...

                   بیا با آب رودخانه...

          نگاهت را بشور...

                                    آرام و آهسته...

                         بیا و جور دیگر بین...

        بیا و با صدای من...

                      دلت را غسل شادی ده...

                             بیا اینجا...

                                                         بیا با من...

         به این بزم شبانگاهی...

                                           نگاهت را ...

                                                          دلت را...

                                                              دست هایت را...

                            به من بسپار...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعتتوسط شکوه تنهایی | |