تبليغاتX
حرفهای نگفته خیلی هست...جرات گفتن ندارم

















حرفهای نگفته خیلی هست...جرات گفتن ندارم

هرکسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد...من ساده به خیالم که همه کاروکسم شد

 

خسته ام ...تکیده ام ....زندگی ننگ بر تو باد

از این دمار روزگار همه به انزوا نشسته ایم

تاملی به بیست سال خویش میکنم ...چه بی رمق چشمانم را میبندم

نمانده خط یا نشان جز این فرار لعنتی

بسان روزه داران زبان به کام بسته ام و

 تمام گیرو دار خویش را به اعتقادات مزخرف دیگران شسته ام

اعتقاداتی که ما شرقی ها نام تقدیر و قسمت را بر آن نهاده ایم

دوباره فریاد میزنم : زندگی نفرین به تو باد که مرا اسیر خود کردی

شکسته ام ....

من خسته شدم از این قمار بی حساب زندگی

راستی و صداقتم را به هست و نیست داده ام ...

راستی که به خاک گور رسیده ام

آخر به خیال خود رسیده ام ته خط........

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

می خواهم از او بنویسم

آری او...همان سوم شخص مفرد

او که خواست تا همیشه اوی تنها بماند

از او که وقتی در دلتنگی هایم قدم نهاد

من به آینده ای روشن امیدوارشدم

و لحظه هایم را غرق در شور و شادی کرد

از او که دریچه ی قلبم را با نگاه گرمش باز کرد

از او که حضورش سرسبزس به ارمغان آورد

از او که لبخند را مهمان لبهایم کرد

ازاو که با رفتنش مهر سکوت بر لبانم نقش بست .....

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

 

از تو که اسمی به میان می آید

دست و دلم می لرزد

ولی ای کاش می توانستم دلتنگی هایم را برایت به زبان بیاورم

ای کاش میتوانستم قصه ی تلخ دلدادگی ام را برایت بازگو کنم

ای کاش می توانستم اشکهایم را به تو نشان دهم

ای کاش میشد که خودت می فهمیدی

ای کاش تو مرا با تمام کم و کاستی هایم می خوستی

ای کاش مرا با آن غرور لعنتی ام می خواستی

 افسوس که نخواستی ام

خیلی وقت بود منتظر یه تلنگر بودم

اما یه سیلی سنگین خوردم

که باز حواسم بیاد سر جاش که یادم باشه همیشه همه چیز

باب میل ما نیست

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

کاش کنارم بودی،

تا با هم به کنار دریای صاف و آبی و آفتابی می رفتیم

و به امواج زیبا و آرام دریا که به ساحل مشت می کوبند،خیره می شدیم...

کاش با من بودی

تا در اتاقی آرام ،شمعی روشن می کردم

و  شاخه ای گل سرخ به تو می دادم

و عشقم را به تو ثابت می کردم...

کاش کنارم بودی

تا برایت اشک می ریختم و باتو درد و دل می کردم؛

کاش کنارم بودی

تا به تو می گفتم که چقدر برای بودن یک لحظه با توپنهانی اشک ریخته ام

کاش کاش کاش...

دلم می خواهد فریاد بزنم:

فاصله ها!از سر راه من کنار بروید!

بگذارید برای یک دقیقه هم که شده،تو را ببینم

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

چراغ های قلب مرا تکه تکه کردند

وقتی که چشمهای کودکانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگرچیزی نبود،

هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم که باید دیوانه باشم

باید باید باید عاشق نبود

مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست

 که او را در دفترم به سنجاقی مصلوب کردم

آری من دیگر دیوانه خواهم بود

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

آنجا که باشم

نمیدانم این ساحل تا چه وقت کش می آید

و پسری که بر شانه های خلیج ایستاده تا کجای دریا عاشق می ماند

اما میدانم

با من می ماند...

به اینجا که می رسم آب ازآب تکان نمی خورد

تنها داغ یک عشق قدیمی تازه می شود

که....

اینجا نه پسری عاشق هست و نه دریا و ساحلی ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

چه کسی تا پلکان آخر را رفته است؟

دستان من هنوز تهی از کرامت عشق است

به راستی وزن باورها چقدر سنگین شده است.

در مسیر جاری کدام کلام باید منتظر ماند تا قامت راستین تو را ترسیم کرد؟

 

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو


كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو


درسته ما نميتونيم اين روزا پيش هم باشيم 

 
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم


ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم


از لحظه لحظه هاي جشن، تو خيالم عكس بگيرم


من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون


چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون


به جاي شمع ميخوام  غمهات و آتيش بزنم


هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم


تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم


اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم


كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش


بيابونا و بركه هاش ، بارون و قطره قطره هاش

هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک


بال فرشته ها و عشق و اشتياق


فقط مي خوان بهت بگن


 
تولدت مبارک عزیزم

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

میخواستم تکه ای از بهشت را روی شانه هایم تا منزل دوست ببرم

میخواستم تختی از ستارگان و تاجی از ماه پیشکشت کنم

میخواستم پاک و ساده به تو دل بدهم و در دلت خانه کنم

میخواستم روزهایم را با تو به شب و شبهایم را با یاد تو به صبح برسانم

می خواستم همیشه در کنارم باشی و من در کنار تو

اما گویی تقدیر چیز دیگری برایمان میخواهد...

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت


دیوانه ای به داغ جنونم کشید و رفت


پس کوچه های قلبم را جستجو نکرد


اما مرا به عمق درونم کشید و رفت


شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق


مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت


دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم


از خود چه عاشقانه برونم کشیدو رفت........

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

 

تواگرمي دانستي كه چه دردي دارد

خنجر از دست رفيقان خوردن

آنگاه ازمن خسته نمي پرسيدي

كه چرا اي دوست

تنهايي!؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

چه سلامي ؟! چه نگاهي ! وقتي شانه هايت مدت هاست

 به علامت نميدانم بالاست و انگار حالا حالا هم

                                       خيال پايين آمدن ندارد.

چه تابستاني ؟! وقتي يك عالمه از برگ ها هنوز پايين نيامده

 به خاطرش خودكشي كرده اند.

چه گرمايي ؟! وقتي ديگر مه آه من ، يخ دستانت را

حتي تكان هم نميدهد.

چه بهانه اي ؟! وقتي تمام بهانه ها را گرفته اي

 وديگر گرفتنش از نگرفتنش برايت سخت تر است.

چه حرفي ؟! وقتي تمام حرفها را زده، تصميم رفتنت را 

 روي ديوار هر كوچه پس كوچه اي نوشتي و من فقط خواندم.

چه سيبي ؟! وقتي سرخ را زير سؤال كم رنگ ماندن و نماندنت

كشتي.

چه تولدي ؟! وقتي تمام شمع هاي دنيا را زير دين ناز سوسوي

 چشمانت سوزاندي .

چه بخششي ؟! وقتي ديگر چيزي ، حتي لحظه اي درنگ نيست 

كه كسي به توهديه نكرده باشد.

چه دوست داشتني ؟! وقتي به تعداد حروف دوست داشتن هم

 دوستم ندار ي.

چه نامه اي ؟! وقتي نخوانده تك تكشان را مثل سبزه هاي هفت

 سين سنت هايمان به آب روان مي سپاري ....

شايد آن سوي رود نمي دانم كجا ، كسي با خواندن خطي از آن به

زندگي باز گردد.

اين دفعه جوري نوشتم كه نداني خط كيست و

آنوقت كه تمامش را خواند ي

        يكبار هم كار تو مثل كار ما ، از كار گذشته باشد.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

کفش هایت پر از رفتن                                    

چشم هایت پر از جاده های دور                           

و کوله پشتی ات پر از حرف های نگفته                    

به تو حسودی ام می شود                                 

چقدر خوب است دستانت را                                

به فاصله عادت داده ای                                 

پاهایت را به رفتن های دور                              

لب هایت را به سکوت                                     

و خاطراتت را به فراموشی                              

به تو حسودیم می شو د

تو که به داشتن قلب سنگی                                

      عادت کرد ه  ای.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

دلم خسته شد از بی همزبانی                       مبادا طی شود فصل جوانی

برای تو ، برای تو بمانم                                  برای من ،برای من بمانی

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

 پیش از این که نگاه هایمان با هم غریبه شوند.

 پیش از این که دست ها یمان از گرمای عشق بگریزند.

 پیش از این که دل هایمان از تپیدن بمانند.

 پیش از این که چشم هایمان مانده ی جاده های انتظار شوند.

پیش از این که در بی تو بودن لحظه هایم نیست شوم.  

بگذار پیش از این ها بمیرم

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

تو چه مي داني اين دل كه پشت پيراهني از گل سرخ پنهان است،

 چقدر دلتنگ توست؟

اگر ديواره ي دهليزهايش را ببيني كه با نام تو تزيين شده، 

اگر صداي تند وهيجان آلودش را بشنوي،

آنگاه شايد كمي - فقط كمي- او را درك كني. 

تو چه مي داني اين چشم كه از ميان تيرهاي مژگان و كمان ابروان

 ردپاي تورا دنبال مي كند، چقدر مشتاق ديدار توست؟

اگر خود را در آيينه اش تماشا كني

 و رودهاي گرمي كه دمادم از آن جاري مي شوند ببيني

آن وقت شايد كمي - فقط كمي - به او حق بدهي.

نه، تو اينها را نمي داني.

 اگر مي دانستي ...

حتم داشتم حتي يك لحظه هم مرابا غم هايم تنها نمي گذاشتي

و دلت نمي آمد كه شعر هايم را نخواني. 

كاش مي دانستي كه هر قطره باران آيينه اي است

 كه مي تواني عشق مرا به خودت در آن ببيني،

 آنگاه در روزهاي باراني هيچ گاه از قاب پنجره كنار نمي رفتي....

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت              آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنــــم از واسطه دوری دلــبر بگداخت              جـــــــانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

لبخندهای ساده ات هر بار می میرند

  یک دسته قو در آسمان انگار می میرند

 

  در من هزاران حرف ناگفته است دور ازتو

  اما به محض لحظه ي دیدار می میرند

 

  مرگ اشتراک بین آدمهاست با یک فرق

  افراد عاشق پیشه چندین بار می میرند

 

  آنها که سقف آرزویی مرتفع دارند

  پشت بلندی های آن دیوار می میرند

  **

  در مردم دنیای من هنجار یعنی عشق

  نفرین به آنهایی که نا هنجارمی میرند

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

من از این پس به همه عشق جهان می خندم

من به هوسبازی این بی خبران می خندم

من از آن روز که دلدارم رفت

به غم و شادی این بی خبران می خندم

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

و سرانجام برگ های تقویم ورق خورد و بهار سبز از گردونه زمان فرا رسید

با کوله باری از ابر و باد و رنگین کمان و

 نقطه ی پایانی نهاد بر زمستان تا گل و گیاه از خوابی سنگین بیدار شوند

و با برافراشتن قامت ظریف خود قیامتی برپا کنند...

آری چهره بهار سبز است و سبز به معنای طراوت و سر زندگیست...

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

 

سال نو می شود

  دریغ دلمان تازه نشد

     سبز می گردد تن پوش درخت

                   اما تن ما از جور غم آزاد نشد

                                     باز در حسرت پروازیم

 ضجه ها هست هنوز

              اما شهر از ظلمت شب آزاد نشد

به گمانم سال...

باز هم قحطی عشق باشد

که هزار بذر عشق می روید

دریغ که یک مجنون پیدا نشد..

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

نگاهت را به من بسپار ...

            و دستهایت به دستانم ...

                             دلت را بر دلم بربند ...

             و با من ، عازم این راه بی تاب شو...

بیا با من...

         به جایی دور...

                به دشت سادگی هایم...

         به رویاهای شیرینم...

   بیا با من ...

               به این بزم شبانگاهی...

                       غمت را پشت در بگذار...

           بیا و خنده را با خود...

      به مهمانی ببر امشب...

                                   بیا با من...

                                                        خیالت را به من بسپار...

                   بیا با آب رودخانه...

          نگاهت را بشور...

                                    آرام و آهسته...

                         بیا و جور دیگر بین...

        بیا و با صدای من...

                      دلت را غسل شادی ده...

                             بیا اینجا...

                                                         بیا با من...

         به این بزم شبانگاهی...

                                           نگاهت را ...

                                                          دلت را...

                                                              دست هایت را...

                            به من بسپار...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

جــدایی اولش قانون نبود

تبصره ای کوچک لای تقویم یک انسان شکست خورده از عشق بود

من نمی دانم ،

تو خواستی تاریخ مرگ کدام گل را

از تقویم آن دوست بد اقبال در بیاری

که چشمت به تبصره افتاد و

میلت کشید که قانونش کنی ...

چه قانون زشتی است ولی این قانون همه جا حاکم است

نمیدانم کدام دادگاه است که گاهی هم رای را به قلب خواهد داد

نه نیست ...

میدانم این قانون همگانی شده  و از دست قانون هم فراری نیست

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

 

نه بسته ام به کس دل

                       نه بسته کس به من دل

       چو تخته پاره بر موج         

                               دل رها رها رهایم

سوز دل

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

نمیدانم تو چه نسبتی با اشک داری که تا نامت بر زبانم جاری می شود

 تا یادت در قلبم شکل می گیرداشک از خانه چشمم سرک می کشد

تا نگاهت را بر ذهن می آورم ، قلبم تپیدن آغاز می کند

در گوشه تنهایی ام خاطراتم را مرور می کنم

خاطرات تلخ و شیرین بودن ونبودنت را

 لحظه های با تو بودن را

لحظه های تنهایی و انتظار را ،

و اکنون می فهمم که عشق چه ها می کند

 درآخرموسیقی متن این خاطرات اشک من است که از گونه هایم جاريست

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

این زمانه عاشق نداریم  

هر کس به دنبال درد خود است ،

دیروز می گفتیم گرسنگی سر عاشقی است

امروز می گوییم عاشقی با عث گرسنگی

دیروز زندگی را با عشق ترمیم می کردیم،

امروز عشق را به خاطر زندگی به دست کابوس مرگ می سپاریم،

دیروز می گفتیم دل خوش سیری چند؟

امروز حتی حال سئوال کردن هم نداریم!! 

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

مزاحـم کــسـی نمیشـــوم ...

هـوای افـــکارم کـثیف شده ؛

پنجره ذهنـــم را باز میکنـــم  و به گلدانـش آب میدهــــــم و میـــــروم !

کمـــی تأ مــــــل میکنـم  ،

 شایـد صدایــی مرا بخوانـد تا به خود بیـایــــــــــم .....

سکوت ، سکوت و دیگر هـــــــــــیچ !

مزاحم  نمیشوم .... و میــــــــــــــــــــــروم !

 

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

براي تومينويسم از عشق مينويسم تا مثل يك خا طره در ذهنت بماند...

 همه احساساتي كه مي خواني از اين دل شكسته من است

 پس بخوان چون همه اينها حرف دل عاشق من است

 بخوان كه نويسنده آن اين قلب پراز اميد من هست...

همه دل خوشي من اين نوشته هاست

  همه دلخوشي من آن قلب مهربان تو هست

 وهمه دلخوشي من آن صداي زيباي توهست.

اگر مرا از ياد ببري اگر آن دستهايت را از من دريغ كني

 اگر آن قلب مهربانت را از من بگيري

 و اگر روزي فرا رسد كه ديگر صدايي از تو نشنوم

 آن زمان بدان كه ديگر من دراين دنيا وجود نخواهم داشت

 بدان كه آرزوهايم همه بر باد رفته اند

بدان كه زندگي برايم بي مفهوم شده است

 و بدان كه از خستگي و از نا اميدي به آن دنيا سفر كرده ام

اين دفتر عشق با تمام متنهايش و تمام احساسات عاشقانه آن براي تو هست

 وآن را مدتي است كه به تو تقديم كرده ام

و تا زماني كه عشق من باشي

و زندگي من باشي آن را با احساسي پر از عشق باز نگه خواهم داشت.

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلكه نداشتن كسي است كه الفباي دوست داشتن را برايت تكرار كند

 وتو از او رسم دوست داشتن رابياموزي.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

 بلكه گذاشتن سدي در برابر روديست كه از چشمانت جاري است .

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

 بلكه پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت  در حال شکستن است

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

 بلكه نداشتن شانه اي محكم است كه بتواني به آن تكيه كني

 واز همه زندگي برايش اشك بريزي

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

خداوندا

چرا دل تنگی ما برایشان بی اهمیت است؟

بودن یا نبودن ما برایشان یکیست....

چرا ماکه صادقانه آنها را می ستاییم مارا به استهزا میگیرند؟

 چرا ما که صمیمانه به وجودشان احترام می گذاریم ناچیزمان می شمارند؟

خداوندا.................

می دانی و آگاهی که عاشقانه عاشق هستم

 وکمکم کن تا آنکس که دوستم دارد را دوست داشته باشم.

به کسی وفادار باشم که صادقانه به وفا احترام بگذارد.

به من بیاموزتابتوانم بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگزتبسمی بر لبم ننواختند.

به من بیاموز که ببخشم در حالی که دلم پر از نفرت است از دستشان

ومحبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعتتوسط شکوه تنهایی | |

 

عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت


اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد


بـي مـرو‏ت گريـه ام را ديــد و رفـت


چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد


حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت


بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم


گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعتتوسط شکوه تنهایی | |